ستایش

 

چند سرودهء کوتاه

------------------

مرور

همان اول

که بر تختهء سیاه نوشتیم:

"بابا نان داد"

من به تو دل دادم

#####

بی شک

بابا نان داد

و دیگران هم چیز هایی دگر

مگر این عشق پدر لعنت

فقط هیچ...

 //////////////////////////////////////////////////

 شباهت

باور کن

هنوز هم می پندارم که

من و سیگار، به هم می مانیم

و گرنه، چنان آسان

آتش زده، دودم نمی کردی

و پسان ها بر شیشهء دل

نمی نوشتی:

No Smoking

 /////////////////////////////////////////////////

 پنهان

     به "او" که "خودم" نخواستم "مرا" بفهمد

    

یادم نمی روی

اگر چه

چُرت های زنده گی بسیارند

حالا

_بی آنکه بدانی_ می پایمت

تشکر از

Face Book

در هر کجای دنیا که بودیم

پیوند مان داد.

...

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور()        link        ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ - تمیم حمید (دوست)

 

نامه

حالا که آنچه "درد" می خواندی، رفیقم هست

فرصت برای آشنایی – بیش ازین- کم هست

حالا که نفرت، عشق، لعنت، تف... چی می پرسی

اینجا عزیزم! زنده گی شاید که مبهم هست

دیگر تمامِ کوچه گی ها بُز خریدارند

ننگ است آدم جان! اگر یک خانه بی غم هست

 

سه شنبه هایِ آفتابی و... منِ ابری

در یاد دارم... تو نیئی، بارانِ نم نم هست

در چار فصلش، آن درختِ پیر می گفتت

تو سرخ باش و سیب، تا من شاخ و برگم هست

 

لطفن! به فکر من نباشی، "درد" را دارم

تنها نمی ماند مرا، تا پیشش استم، هست. 

...

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور()        link        ۱۳٩٠/٧/٢٧ - تمیم حمید (دوست)

 

چهار سال پیش در سفری به هند، با یک دختر ساده و در عین حال عجیب به نام "پایل" آشنا شدم.

وی که در یک رستورانت کار می کرد، با جوانی به نام "آکاش" نامزد بود و این جوان برای تحصیل به ایالات متحد امریکا رفته بود.

"پایل" چنان شیفته نامزدش بود که بر بخش هایی از دست ها، شانه ها و حتی گردنش، نام "آکاش" و برخی از نشانه ها را که به گفته خودش، ملاقات های آنان را به خاطر شان می آورد، خال کوبی کرده بود.    

بعد از مدت ها، دیروز در "چت روم" با یکی از دوستان هندی ام سرخوردم. از هر دری سخن گفتیم و من ناگهان به یاد "پایل" افتادم و در باره او پرسیدم.

کاش نمی پرسیدم، چون دوستم گفت که آن دختر دو سه ماه پیش خودش را کشته است.

به گفته او، نامزد "پایل"، یک سال پیش از آن در امریکا، با دختر دیگری عروسی می کند و هنگامی که این خبر به "پایل" می رسد، او با کارد همه خال کوبی های بدنش را از بین می برد و این منجر به جان باختنش می شود.

این خبر به راستی تکانم داد و هنوز هم فکر می کنم این همه رویایی بیش نبوده است.

این سروده را به پاس فداکاری و وفاداری آن دختر هندی، به او اهدا می کنم...

 

 

آن نقش ها

خالی ز هرچه بود و نبودست عاشقت

دور از گمان و بحثِ وجودست عاشقت

خالی ز حرفِ عقل، جنون، این و آن و این

بی از زیان و بی تبِ سودست عاشقت

"سنگیت" خاطرش شده: "آکاش! بر نگرد"

"پایل" میار! خسته سرودست عاشقت

ماهی ترینِ تور؟ به این فکر هم مباش

دیگر مگو که عاشقِ رودست عاشقت

بخشِ هزار و چندمِ سریالِ سوختن

وقفه...  کنارِ آتشِ و دودست عاشقت

صد قصه از تو رویِ بدنِ می نوشت، لیک

گفتی برایِ این همه زودست عاشقت

با کارد، کنده آن همه نقشِ تو از تنش

اکنون می بَرَد به گلو دست عاشقت.

                                    20 قوس 1389

...

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور()        link        ۱۳۸٩/٩/٢٠ - تمیم حمید (دوست)

 

سلام عزیزانم!

فرارسیدن والنتین وادارم ساخت تا کمی زودتر از موعد معین (سه شنبه) بیایم. 

 

روز چارده

                    به مریم و والنتین های خاموشش 

مریم ترینِ من! چه شد آن صبحِ دیدِ تو

نورِ مقدسِ نگهء پُر امیدِ تو

احساس گشتن و، تبِ باشنده گیِ تن

آبی شدن، میانِ خیالِ سپید تو

از عشق، هر پیامک، وین شهرِ انزجار

لرزِ مبایل، پاسخِ آری رسیدِ تو

 

در آن قبیله یی که فدایی به انتحار

نقشی زند به دشتِ گُلِ رختِ عیدِ تو

اکنون، ماه فبروری، روز چارده

در گُل فروشی هایم، محوِ خرید تو

آن سویِ شهر مانده ای "مریم"؟، شکفته تر؟!

این سو ولی شکست، "تمیمِ حمید"ِ تو.

...

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور()        link        ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ - تمیم حمید (دوست)

 

این غزل از کسی به نامِ "من" برایتان می گوید.

منی که سالهاست همین گونه بوده است و... شاید باز هم چنین باشد؟

 

 هر فصل، ابر

 فهمید از ازل که خودش بود و ... یکه بود

در چارسو نه چیزی و ... دنیا فلکه بود

 

 فهمید کودکش – دل او- نیز سرکش است

حرفش نمی شنید اگر چه که سکه بود

قصدِ فروش داشت؛ ولی صد  دریغ و حیف

تنها کسی که رو بکند سوی دکه بود

دل با خیالِ عشق همه سرخ، سرخ، سرخ

او هم به فکرِ دل، همه تیره، همه کبود

هر فصلِ باورش، غزلِ ابر، ابر،  ابر

بارانِ چشم های غمین، چکه چکه بود؟

روشن، شفاف، هرچه هم از  این قبیل و آن

در عکسِ زنده گیش، معادل به لکه بود


////////


خر است این دلم، به خدا دوست داردت

فکرش مکن که این همه مدت به مکه بود.

...

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور()        link        ۱۳۸۸/۸/٢٦ - تمیم حمید (دوست)

 

عشق، این ...

سیاه، تاریک، سیاه، این از من، تو بگو از شب و روزت زین پس

تو بگو تا... اگر به گوش رسد، قصه هایی ز فروزت زین پس

تو بگو، بعد مثلِ عهدِ قدیم، مثلِ... بر حکمِ نازِ جادویت

تا کشی ام  به چارمیخ دگر، کن توسل به رموزت زین پس

حد اقل در آن جنوبِ بغل، این خنک خورده شاید حس بکند

در جوِ قطبِ شمالِ سینه ش، فصلِ گرمای بلوزت زین پس

 

لطف، گر خارج از توانت است، موجی تازه شو از خشونت و بعد

زیر و رو کن تمامِ "بغداد"م، ده "فلوجه" م بروزت زین پس

عشق، این فلم نامهء کهنه، رمزِ "مأموریت نا ممکن"ِ چند؟

تو "کتی هولمز"ِ "هالیوود"م شو و خودم "تام کروز"ت زین پس.

...

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور()        link        ۱۳۸۸/٧/۱٤ - تمیم حمید (دوست)

 

بخت

بر حکمِ قرعه باز دلم مالِ آن جگر

این فرشِ گل که هر گهی پامالِ آن جگر

یک بارِ دیگر آن گرهِ کورِ باورش

بیچاره این دل و همه جنجالِ آن جگر

این قصه یی که محورِ هر فصلِ آن غم است

آزینِ هر شبِ دلِ با حالِ آن جگر

 

بودا! میان شهرِ قدیمِ تصورم

گفتی رقیبِ تو شده تِمثالِ آن جگر؟

گفتی که باز بت کده ها را گرفته اند

افسانهء نگاه و رخ و خالِ آن جگر؟

 

ای لاتریِ عشق که پیوند می زنی

بختِ مرا به روز و مه و سالِ آن جگر

یک لحظه هم برنده شدن را ندادی ام

در نردِ عاشقانهء پُر چالِ آن جگر

 

فنجانِ قهوه نیز به بندم کشیده است

وقتی که دیده ام _به خدا_ فالِ آن جگر. 

...

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور()        link        ۱۳۸۸/٦/۳ - تمیم حمید (دوست)

 

این روزها حس عجیبی دارم.  

نمی دانم این چه حسی است و از جند روز بدینسو به آن دچار شده ام.   

اما یک چیز را گفته می توانم.  

و آن اینست که یک نواخت بودن زنده گی، تا اندازه یی در به میان آمدن این

حس در من، نقش داشته است.

 

 روبات

روباتم و ادارهء من دستِ یک پریست

روباتم و... چه فکر عجیبی؟! نه این خریست

روباتم و چه راحتم از بحثِ این و آن

نی شام و صبح، نی غزل و... زلف و روسریست

روبات، پری، رو...، پری، روبات، پری، رو...، پر

در چارسو چه جادو و جادوگری... گری است

 

از امر از اطاعت و از... نه همه ش همین

در گفته های نازِ پری، روزِ داوریست

آدم شدن دوباره، دوباره... دلم گرفت

روبات ماندنم _به خدا_ اوجِ بهتریست.

...

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور()        link        ۱۳۸۸/٤/٢۳ - تمیم حمید (دوست)

 

مکتبِ سکس

 

شما سکسی تر از آنچه تصور داشتم هستید

و عاشق تر از آن حدی که می پنداشتم هستید

پس از یک عمر خواندن مکتبی از سکس، باید گفت

شما از عشق بازی، آخرین برداشتم هستید

پزشکِ باورم، در نسخه ام، این بار هم گفته است

شما، تنها دوایِ شام و صبح و چاشتم هستید

هوس افروز جان! در باز کن... آغوش، در این ره

به جایِ یک قدم، من صد قدم برداشتم، هستید؟

 

سخنگویِ زبانت –چشمهایت- می کند تأیید

به فکرِ بوسه یی که بر لبِ تان کاشتم هستید.

...

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور()        link        ۱۳۸۸/٢/٢٩ - تمیم حمید (دوست)

 

با تو به چار فصل

ای گفتنی ترین و زبانِ نوِ نوم

شه دختِ قصه های شبم، پرتوِ نوم

راهی به شهرکِ غزلی، من مسافرت

راهی به سویِ عشقم و تو، رهروِ نوم

"بودا"، "ونیز"، "تاج محل"، از همین قبیل!

"کاخِ سفید"، "کابل"ِ من، "مسکو"ِ نوم

چیزی به نامِ لطف که در چشم های تُست

نوکر گرفته این دلکم، خسروِ نوم

دارم هوایِ پیشِ تو ماندن، به چار فصل

از بعدِ این که داد خیالت، جوِ نوم

 

"ماتو" ترینِ سقفِ جهانِ تخیلم

"میشی" به صبحِ باورِ من، "افتو"ِ نوم؟

...

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور()        link        ۱۳۸٧/۱۱/٢٩ - تمیم حمید (دوست)

 

این سه شنبه

با تازه ترین سروده ام...

 

ملکی بودن

جنگجویِ نگاهِ کافرِ تو، زده با تیر، بند بندم را

به اسارت گرفته چشمانم، این مسلمانِ دردمندم را

نقشه اش _مثل اینکه_ اشغال است، کاین چنین در جنوبِ خاطرِ من

آتش افروخته به خشک و ترم، همه "هلمند" و ... "هیرمندم" را

 

بازسازیِ باورم اینبار، گرچه بی نفش عشق شد آغاز

لیک چندی است دستِ لطفِ شما، زده برهم، این روندم را

هیچ برنامهء خیالِ مرا، نپذیرفت قلبِ آگاهت

پس چسان در غزل به تو گویم، استراتیژی پسندم را

 

ملکی بودن! همین رقم مانم، گرچه با حملهء نظامی ات

بارها نقشِ خاک خواهی کرد، همه فکرِ سرِ بلندم را.

...

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور()        link        ۱۳۸٧/۸/٢۱ - تمیم حمید (دوست)

 

سلام دوستان نهایت گرامی ام! 

دعای شما عزیزان باعث شد که از یک رویداد ترافیکی جان به سلامت ببرم. 

از اینکه در این مدت نتوانستم به شما سر بزنم، مرا ببخشید. 

 

در مدرسه

 

"فیروزه" جان! به مسأله دقّت نمی کنی

 

با این حسابِ  عاطفه عادت نمی کنی

 

بغرنجیِ "فزیک" صفایِ دلم کجاست؟

 

بهرِ حلش، فقط تو ریاضت نمی کنی

 

از آیه هایِ سورهء لطفِ نگاهِ من

 

چشمت گرفته یی که تلاوت نمی کنی؟

 

 

"کافه نت"ِ کنارِ خیابان که بس تهی است

 

گوید، سه شنبه ها تو دگر "چت" نمی کنی

 

یادم نمی رود، تو نگفتی همان نخست؟

 

در مدرسه، به عشق خیانت نمی کنی

 

دستِ سپیدِ دختری، بر تختهء سیاه

 

خط زد که بی حضورِ که طاقت نمی کنی؟

 

 

بین کلاس دل سخنِ رفتنِ تو است

 

بر فکرِ ترکِ مدرسه لعنت نمی کنی؟

 

حتا، برای بازنویسی این غزل

 

ختم است رنگِ خامه و ...فرصت نمی کنی.

...

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور()        link        ۱۳۸٧/٦/٢٩ - تمیم حمید (دوست)

 

 

پناهجو

"فدایی"

منتظر  است

فقط،

در "میرانشاه"ِ چشمهایت ده پناهش.

...

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور()        link        ۱۳۸٧/۳/۳٠ - تمیم حمید (دوست)

 

یک غزلِ نو

کدامین گفت و گو

ملاقاتش کنم تا، باز می گیرم، راهت را

سخنگویِ وزارت خانهء چشمت –نگاهت- را

دوباره یک نفر بر دار رفته، در جنوبِ مهر

کسی مسوول خوانده، حلقهء زلفِ سیاهت را

کسی مسوول خوانده، دیده بانِ عشق هم، بعدن

نکوهش کرده، بد نامیده، حکمِ دادگاهت را

هراس افگن خطابت کرده، در هر برگِ پرونده

نوشته جنگجویِ خارجی، هر در پناهت را

ولی با این همه –تا پاسخی یابد- سخنگو جان!

قطارِ باورِ من، عزم دارد، ایستگاهت را 


کدامین گفت و گو، تفسیرِ اصلِ اصل خواهد شد

مقدس جانِ من! آیاتِ چشمِ بی گناهت را؟

...

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور()        link        ۱۳۸٦/۱۱/۳٠ - تمیم حمید (دوست)

 

گُل واژهء پُر رنگ

                    به یاسر آرین فرزند دوستم عمر آرین

ای که از نامِ تو شعرِ لبِ "بابا" گُل کرد

 و چمن زارِ غزل هاش، سرا پا گُل کرد

 ای که از گرمیِ دستانِ پُر از عاطفه ات

 مهر در خاطرهء گربهء تنها گُل کرد

 صبح، "فیروزه"ء معصوم صدایت می زد

 ظهر، نامت، سرِ لب هایِ "حمیرا" گُل کرد

 آه، گُل واژهء پُر رنگِ برادر اینک

 بر لبِ خواهرِ زیبایِ تو، زیبا گُل کرد

 لب کشودی و چو پیشِ نگه ات، سبز شدم

 ساقهء نورسِ گفتارِ تو، "کاکا" گُل کرد. 

...

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور()        link        ۱۳۸٦/۱۱/٩ - تمیم حمید (دوست)

 

سلام دوستان!

آمدم. 

بعد از این باز هم سه شنبه ها!

 

ازدحام

 فقط یک ایستگاه باقی است "فیروزه"، تحمُل کُن

 دوباره با نگاهت فرشِ راهم یک چمن گُل کُن

 فقط یکبارِ دیگر بر زمین پایت بکوب و بعد

 بد و بیراه به من گو، بر خدایِ خود توسُل کُن

 فقط یکبارِ دیگر چشم هایت را ببند و باز

 نیت کُن _چشم را بگشا_ و بر "حافظ" تفأل کُن

 کمی دیگر لبانت را به هم بفشار و با یک "اوف"

 دوباره دست خود را _خشمگین_ در بینِ کاکُل کُن

 غزل جان! فرصت کافیست، در فکرم کمی بنشین

 جنینِ لفظِ خوش! بسیار در ذهنم تکامُل کُن

 

الو "فیروزه"، دیگر هفت خوانِ پُر "ترافیک" است

مخاطب جان! تو فکرِ ازدحامِ شهر کابُل کُن.

...

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور()        link        ۱۳۸٦/٩/٦ - تمیم حمید (دوست)

 

 

سلام دوستان!

پس از یک وقفهء طولانی، باز هم آمدم.  

از اینکه در این مدت نتوانستم به شما هم سری بزنم، مرا ببخشید. غزلی را که می خوانید مال سالهای پیش است و قرار بود آنرا ماه پیش در وبلاگ بگذارم؛ ولی به علت مشکلاتی که در پرشین بلاگ رونما شده بود، نتوانستم اینکار را کنم. 

 

درختِ سخن شکست

                        به شاد روان لیلا صراحت روشنی  

 

ایمانِ باز تازه شدن، در چمن شکست

رفتی و ساقه های گُلِ شعرِ من شکست

دستی که خوشه هایِ سخن را ز لب گرفت

ناژویِ واژه هایِ ترا، در دهن شکست

گفتی که سیبِ صد غزلم، از لبم فتاد

وقتی درختِ میوهء باغِ سخن شکست

گفتی تمامِ خاطره ها را کفن نمود

امیدِ آخرینِ مرا در کفن شکست

 

رفتی و باورِ گُلِ امیدِ من شکست

ایمانِ باز تازه شدن، در چمن شکست.

...

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور()        link        ۱۳۸٦/٦/٢٥ - تمیم حمید (دوست)

 

 

"شب آمد قصه را سر کرد یک دختر

لبش را با غزل تر کرد یک دختر"

                                        جاوید فرهاد

 

 

شعرِ نابِ تو

                         به جاوید فرهاد

 بار دیگر قصه را سر می کند آن دخترک

 جویِ خشکِ شعر را تر می کند آن دخترک

خلوتِ تنهایی ات را می زند  بر هم شبی

کوچه باغِ دل معطر می کند آن دخترک

گاچِ دلتنگی ز سر افکنده سویت آمده

از غزل هایِ تو چادر می کند آن دخترک

نیست از دردی، نماید فرشِ پایِ نازکش

آن شقایق را که پرپر می کند آن دخترک

سیبِ دل، دندان که زد، احساسِ شعرِ نابِ تو

باورِ من کن! که باور می کند آن دخترک.

...

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور()        link        ۱۳۸٦/٤/۱٢ - تمیم حمید (دوست)

 

همراه 

طولانی ترین شب هم گذشت و از پیّش، شاید

شب هایِ طولانی تری، در پیشرو باشند

اما دگر، بی شک

آرزویِ هیچ صبحی، با من همراه نیست!

...

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور()        link        ۱۳۸٦/۳/۸ - تمیم حمید (دوست)

 

یک غزل نو!

 

سه شنبه ها، برایتان از سه شنبه ها که گفته ام...

 

اینهم از چهارشنبه ها...   

 

رویِ من خط بکش! 

 

عصرِ یک چارشنبهء ابری، ساعتِ بعدِ شش، عجیب که نیست؟

به یقین این منم که با خودِ خود، شده در کشمکش، عجیب که نیست؟

باز هم فکر می کنم پوچم، مثلِ مصراعِ دور از شعری

پُشتِ هر بیت وقتی می گویم، رویِ من خط بکش، عجیب که نیست؟

جملاتِ دراز، بی معنی، همه "ایمیل" هام، یکسانند

واژه ها باز هم دوپهلو و گُنگ، بینِ صد قوس و دش، عجیب که نیست؟

سرخطِ  روزنامه هایِ جهان! ویژه گیِ رسانه ها شده ای

شایدم، این تصوراتِ منند، شایدم... نه، همه ش عجیب که نیست  

عصرِ یک چارشنبه، می دانم، ساعتِ بعدِ شش که بارانیست

تنِ من یخ گرفته است؛ ولی، داغم و پُر عطش، عجیب که نیست؟ 

چشم هایِت -به ناز- می دادند، شرحِ یک مثنویِ دیگر را

مثنوی بود، شک ندارم؛ لیک، من غزل گفتمش، عجیب که نیست؟

...

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور()        link        ۱۳۸٦/٢/۱۸ - تمیم حمید (دوست)